بعد از ظهر جمعه (وبلاگ فرنبشت)

wir.skyrock.net
نویسنده: فرزاد – ۱۳٩۳/۱٠/۶

گفت هنوز حاضر نشدی؟

سرمو بالا گرفتم و دیدم شیک و پیک کرده و آماده رفتنه و فقط مونده که روسری شو سرش بذاره .

جا خوردم و کمی شرمنده شدم که چرا من تاحالا از جام جُم نخوردم!

بدون اینکه shot down کنم درِ لپ تاپو بستم و گفتم ببخشید خانم ,جنگی آماده میشم.

عین یه کهنه سرباز وباسرعت برق صورتمو اصلاح کردم و لباسمو که اطو کرده بود و منظم کنارهم چیده بود پوشیدم و راه افتادم.

گشتی تو بازارای کیش (که جمعه ها شلوغن) زدیم و چندتا خرت و پرت خریدیم.

یه قوری,دوتا کاور موبایل ,یه بسته نوار تست قندخون و قرص چربی و یه چیزای جزئی.

دلم لک زده بود که یه جابشینیم و یه کباب ترکی چرب و چیلی یا یه بستنی شکلاتی سرحال بخوریم اما حتی جرآت نکردم حرفشو بزنم.

یاد سینما افتادیم و تا دم درِ سینما رفتیم و از شانسمون وسطای سیانس آخرش بود!حیف شد, فیلمش شیار۱۴۳ بود.

امروز شنبه بود و خیلی گرفتار بودم , ایشالله فرداشب حتما میریم.

خلاصش رفتیم مهمونی خونه ی داداشم  و تا نصف شب اونجا بودیم و گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت.

ای فرزاد ای فرزاد , یادت میاد اونموقع ها آرزوت بود بتونی نامزدتو برداری بری یه گشتی تو خیابونا بزنی و شام و پارک و سینما و آبمیوه و بستنی  و هر چیو بهانه میکردی که یک کم بیشتر کنارش بمونی!

چی شد؟ خَرت از پل گذشت و حالا شدی مرد خونه و همین یه بعد از ظهر جمعه رو هم که ازت انتظار داره, لفتش میدی؟

اسغفرالله,توبه.

شاید تو همین چندسالی که باقی مونده  امیدی به آدم شدنت باشه!

فرشته اس بخدا.

صبح که داشتم از خونه میومدم بیرون بهش گفتم:یه مقاله واست مینویسم و حالا نوشتم.

فرنبشت

 


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ سوال زیر را وارد کنید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.